قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
1525
تاريخ الفي ( فارسى )
فرمايد و بعد از تأمل و تدّبر خلاف آن ظاهر شود يقين كه خود را در معرض سخط و غضب الهى آورده باشد . » نقل است كه در روزگار قباد شهريار شخصى به ويرانهاى درآمد . ديد كه مردى كشته در ويرانه افتاده و كارد بر سينهاش نهاده . از كمال تحيّر مبهوت و مدهوش بماند كه در اين اثنا ، يكى از نوكران عسس به آنجا رسيد و چون اين صورت را مشاهده نمود در ساعت دست و گردن آن بىچاره را بسته و كارد به گردنش آويخته به در خانهء حاكم آورد و واقعه را تقرير نمود . حاكم از آن شخص پرسيد كه : اى بدبخت چرا خون ناحق كردى ؟ آن بىچارهء بىگناه گفت : ايّها الملك ، من از كشتن آن خبر ندارم . اتّفاقا ، گذر من به آن ويرانه افتاد ، او را كشته ديدم . مقارن اين حال اين مرد رسيد و مرا گرفته به خدمت تو آورد . ملك گفت : دروغ مىگويى . مردى را كشتهاى و الحال مىخواهى به اين زمان از چنگ من رهايى يا بى . القصّه ، حكم ناتحقيق كرده فرمود كه آن مرد را ببرند و در بازار بر دار كشند و منادى كنند كه وى فلان كس را در ويرانه كشته . اتّفاقا ، در محلى كه اين بىگناه را رسن در گردن كرده مىخواستند كه بر دار كشند منادى ندا كرد كه : اين فلانى را در فلان ويرانه بىگناه كشته . جوانى از نظارگيان پيش آمد كه : اى جلّاد ، چندان صبر كن كه من پيش ملك بازآيم و حقيقت حال به عرض او برسانم . جلّاد از آن بىگناه دست بازداشت و جوان را نزد ملك آوردند ، گفت : ايّها الملك ، اين مرد بىگناه است و آن مردى كه در آن ويرانه كشته شده قاتل آن منم . ميان من و او عداوتى بود . امروز بر وى دست يافتم و به قتلش رسانيدم . ملك تأمّل كرد و با خود نذر كرد كه بعد از اين ، بىتأمّل در هيچ امرى حكم نكند . پس آن مرد را عذرخواهى نموده خلاص كرد و آن جوان را در بند كرده حقيقت حال را به عرض قباد شهريار رسانيد . قباد از علماى زمان خود پرسيد . [ 190 ب ] گفتند كه اين جوان را نبايد كشت ؛ چه ، اگر يكى را كشته اما سبب احياى يكى ديگر شده . پس قباد آن جوان را طلبيده و صورت حال از وى پرسيده او را خلعت داده آزاد كرد و فرمود كه در وصاياى او نوشتند كه : « بر پادشاه لازم است كه در هيچ امرى ، خصوصا در خون ، بىتحقيق امرى نفرمايند . » القصّه ، معتصم بعد از تحقيق حال چون يقين او شد كه وى در مقام غدر بوده فرمود تا عباس را بار ديگر در زندان كردند و چندان او را از آب منع كردند كه در زندان بمرد . بعد از آن ، فرمود كه بر منابر بر وى لعن كنند و او را « لعين » خوانند . همچنين جميع آن كسانى را كه با وى بيعت كرده بودند ، در اندك فرصت به بهانههايى گرفته به سياست رسانند .